کد خبر : 30400

حکایت کوتاه و خواندنی

حکایت، داستانی کوتاه و آموزنده است که اغلب ریشه در فرهنگ شفاهی و سینه به سینه دارد. این داستان‌ها به زبانی ساده و روان بیان می‌شوند و دربردارنده پندها و عبرت‌های اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی هستند. حکایت‌ها از دیرباز در میان مردم ایران جایگاه ویژه‌ای داشته‌اند و به عنوان بخشی از ادبیات فولکلور و عامیانه، سینه به سینه نقل شده‌اند.

به گزارش ورنداز :

حکایت کوتاه 

حکایت، داستانی کوتاه و آموزنده است که اغلب ریشه در فرهنگ شفاهی و سینه به سینه دارد. این داستان‌ها به زبانی ساده و روان بیان می‌شوند و دربردارنده پندها و عبرت‌های اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی هستند. حکایت‌ها از دیرباز در میان مردم ایران جایگاه ویژه‌ای داشته‌اند و به عنوان بخشی از ادبیات فولکلور و عامیانه، سینه به سینه نقل شده‌اند.

حکایت زن مکار و شیطان

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد؟….

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است.پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کردپس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کنزن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید.و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد.

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت :کمی صبر کن

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت:

همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

نوشین کلاته خبرنگار و دبیر سرویس

منبع چشمک
ارسال نظر

آنچه دیگران میخوانند :
تبلیغات متنی